مايهی حسن ندارم که به بازار من آئی
جان فروش سر راهم که خريدار من آئی
ای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش
تا به دام غزل افتی و گرفتار من آئی
گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرين
همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آئی
سپر صلح و صفا دارم وشمشير محبت
با تو آن پنجه نبينم که به پيکار من آئی
صيد را شرط نباشد همه در دام کشيدن
به کمند تو فتادم که نگهدار من آئی
نسخهی شعر تر آرم به شفاخانهی لعلت
که به يک خنده دوای دل بيمار من آئی
روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار
به اميدی که تو هم شمع شب تار من آئی
گفتمش نيشکر شعر از آن پرورم از اشک
که تو ای طوطی خوش لهجه شکر خوار من آئی
گفت اگر لب بگشايم تو بدان طبع گهربار
شهريارا خجل از لعل شکربار من آئی
خجل شدم ز جوانی ، که زندگانی نيست
به زندگانی من ، فرصت جوانی نيست
من از دو روزه ی هستی به جان شدم بيزار
خدای شکر ، که اين عمر ، جاودانی نيست
همه به گريه ی ابر سيه گشودم چشم
در اين افق که فروغی ز شادمانی نيست
به غصٌه ، بلکه به تدريج انتحار کنم
دريغ و درد که اين انتحار ، آنی نيست!
نه من به سيلی خود سرخ می کنم رخ و بس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نيست
ببين به جلد سگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه ! که اين شيوه ی شبانی نيست
ز بلبل چمن طبع شهريار ، افسوس !
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
آنان که دم از عشق و عاشقی زدند
ره ماندگان راه عشق را دار زدند
مگر گناه منه خسته دل چه بود
که ذره ذره وجودم را دار زدند
تقدیم به دوست عزیزم حامد
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
ز شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینهی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گمکرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمیگوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوهی بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را
اي کعبهي مراد ببين نامراديم
دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار
گويي چراغ کوکبه بامداديم
چون لالهام ز شعلهي عشق تو يادگار
داغ ندامتي است که بر دل نهاديم
مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام
اما تو طفل بودي و از دست داديم
چون طفل اشک پردهدري شيوهي تو بود
پنهان نميکنم که ز چشم اوفتاديم
فرزند سرفراز خدا را چه عيب داشت
اي مادر فلک که سيه بخت زاديم
بي تار طرههاي تو مرهم گذار دل
با زخمهي صبا و سه تار عباديم
در کوهسار عشق و وفا آبشار غم
خواند به اشک شوقم و گلبانگ شاديم
شب بود و عشق و وادي هجران و شهريار
ماهي نتافت تا شود از مهر هاديم
بلاتكليف
بلاتكليف اين تقدير پيرم
دارم آهسته از ياد تو ميرم
بگو از كي تموم لحظه هاي
جوونيمو دوباره پس بگيرم
چه شوق ديدنت رفته تو جونم
ديگه سخته برات آواز بخونم
مي خوام باور كني تا زنده هستم
نمي شه باشم و پيشت نمونم
ازت ساختم يه خورشيد طلايي
يه گهواره واسه لمس لالايي
حالا كه عاشقت خوابش گرفته
نه تو هستي ، نه ميدونم كجايي
برات پروانه بودم پر شكسته
سرا پا بودم اما سر شكسته
بگو بعد تو بي تاب كه باشم
به كي تكيه كنم با دست بسته